یا از خودتون خسته شدید.؟
......
این اخرین پست این وبلاگ هست دیگه آپ نمیکنم....
مرسی که تو این مدت سر زدین..
فکر کنم اینقدر وبلاگ شعر داره که میتونید تا مدت ها ازش استفاده کنید..
..........
سال بد
سال باد
سال اشک..
....
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید؟((مایوس نباش))؟
من امیدوم را در یاس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر میشدم گر گرفتم.
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد در رسید..
................
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گور کن از بهای آزادی آدمیافزون باشد. جستنیافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی...
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند.
سحر دوباره بر می خیزند......
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی حرف آخر رفتن را..
با دژ خیمان
اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی با ما سرود رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترنه ی آزادی
اینک
سرودن فردا
امروز ما
امروزه فریاد...
فردای ما
روز بزرگ میعاد
بگو که دوبازه می خوانم با تمامی یارانم
گل سروده شکستن را
بگو..
بگو که به خون می سرایم دوباره با دل و جانم
حرف آخر رفتن را
بگو به ایران
بگو به ایران....
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب.در هر نقب چندین حجره.
{در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
از این زنجیریان یک تن زن اش را در تب تاریک بهتا نی
به ضرب دشنه یی کشته است.
از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان
{خود را بر سر برزن به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته ست.
از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز بر راه
ربا خواری نشسته اند.
کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام
جسته اند.
من اما هیچ کس را ذر شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام.
***در ای جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره
در هر حجره جندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست
می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویا ی شان هر شب
زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم_گر آن هم زاد را روزی
نیابم ناگهان.خاموش_
من اما در دل کهسار رویاهای خود جز انعکاس سرد آهنگ
صبور این علف های بیابانی که می رویند و
می پوسند و می خشکند و می ریزند با چیزی
ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دور و
لغزان می گذشتم ار تاز خاک سرد پست....
جرم این است
جرم این است!
......3
خو کرده اید و دیگر
به جز این تان راهی نیست.
که وجود خویشتن را نقطه ی آغاز راه ها و زمان ها بشمارید
کرده ها را
با کرده های خویش بسنجید و گفته ها را
با گفته های خویش...
دردی ست
با این همه دردی ست
تصور نقاب اندوهی که به رخسار می گذارید...
4.
آن جا که عشق
غزل نیست
که حماسه یی ست.
هر چیز را صورت حال
باژگونه خواهى بود:
زندان
باغ آزاده مردم است
و شکنجه و تازیانه و زنجیر
نه وهنی به ساحت آدمی
که معیار ارزش های اوست.
کشتار
تقدس و زهد است
و مرگ
زندگی ست.
و آن که چوبه ی دار را بیالاید
با مرگی شایسته ی پاکان
به جاودانه گان
پیوسته است.
غزل نه
حماسه است
هر چیز را
صورت حال
باژگونه خواهد بود:
رسوایی
شهامت است و
سکوت و تحمل
ناتوانی.
از شهری سخن می گویم که در آن شهر خدایید!
دیری با من سخن به درشتی گفتید
خود آیا به دو حرف تابتان هست؟
تابتان هست؟؟
امیدوارم خوشتون بیاد من که خیلی دوسش دارم.از این شعر به سادگی نگزرید.
اگه دلتون خواست میتونید نظرتون رو درباره ی مفهوم شعر بنوسید..
البته این شعر چون طولانی بود در این پست فقط قسمت ۱.۲
و در پست بعدی حتما ۳.۴ که زیباتر هست رو میزارم..
این شعر برای کسانی که...
.................................................................
در جدال آیینه و تصویر
1
دیری با من سخن به درشتی گفته اید
خود آیا تاب تان هست که پاسخی درخور بشنوید؟
........................................................
رنج از پیچیدگی می برید
از ابهام و
هر آن چه شعر را در نظرگاه شما
به زعم شما
به معمایی مبدل می کند.
اما راستی را
از آن پیش تر
رنج شما از ناتوانی ی خویش است در قلمرو دریافتن.
که این جای اگر از ((عشق)) سخنی به کار آید.
عشق نه از آن گونه است که به کار تان آید.
و گر فریاد و فغان هست..
از نیرنگ است و فاجعه.
خود آیا در پی دریافت چیستید
شما که خود
نیرنگ و فاجعه
و لاجرم از خود به ستوه نه؟
...........................................
خود آیا تاب تان هست
که پاسخی به درستی بشنوید
به درستی بشنوید....؟
2
زمین به هیات دستان انسان در آمد
هنگامی که هر برهوت
بستانی شد و باغی
و هر زابه ها
هر یک
راهی برکه یی شد
چرا که آدمی
طرح انگشتان اش را با طبیعت در میان نهاده بود.
..........................................................
از کدامین فرقه اید؟
بگویید.
شما که فریاد بر میدارید!_
به جز آن که سر کوفته گان بسته دست را
به وقاحت
در سایه ظفرمندان
رجزی بخوانید.
یا که در معرکه ی جدال
از بام بلند خانه ی خویش
سنگ پاره ای بپرانید
تا بر سر کدامین کس فرود آید.؟
که اگر چه میدان دار هر میدان اید
نه کسی را به صداقت یارید
نه کسی را به صراحت دشمن می دارید....
شما که پرستار انسان باز می نما یید!_
کدامین داغ
بر چهره ی خاک
از دستکار شماست؟
یا کدامین حجره ی این مدرسه؟
از دوستا ش جدا شده بود
آروم تو خیابون خلوت قدم بر می داشت
احساس بی وزنی می کرد.
همه جا مات بود
این حس رو دوست نداشت
ولی بهش کمک می کرد
تا آرومش کنه.
بهش کمک می کرد که به تمام درهایی که کشیده بود فکر نکنه..
ولی انگار
(اين درد بيش از اندازه حقيقي است)
از خودش خندش می گرفت..
برای دیگران پر از سود بود
ولی برای خودش هیچ سودی نداشت
نمیدونست کجا میره
به سوی تاریکی میرفت.
آهنگی تو ذهنش میخوند.
قدیمی ترینشون
همونی که ازش خاطره داشت.
هیچ چیز دیگه مهم نیست..
صدای گیتار رو دوست داشت ولی هیچ وقت گیتار نزده بود.
دوست داشت به راهش ادامه بده..
اون آزاد بود...
زندگی مال اون بود
پس هر جور دوست داشت زندگی می کرد..
به راهش ادامه میداد.
تا
صدایی رو شنید..
یکی داشت صداش می کرد.
پشت سرش رو نگاه کرد
ولی کسی در خیابان نبود.
فکر می کرد یکی داره نگاش میکنه.
لحظه ای تردید کرد..
من دارم کجا میرم..
و برگشت..
هیچ صدایی نمیومد
حتی
آهنگ هم تمام شده بود..
پیامی برای شما داره؟
بیشتر منظورم شعرهایی که از شاعرهای بزرگ میزارم نه ترانه ها.
چون من خیلی این روزها سرم شلوغه
اگه این وبلاگ براتون مفهو می نداره خودم رو خسته نکنم..
البته از این بعد می خوام یه تغییری تو وبلاگ بدم.
فکر کنم خسته کننده شده راستی دنبال یه نویسنده هم هستم..
کسایی که دوست دارن اجتماعی .عاشقانه یا از موضوعات دیگر بنویسن.
میتونن با آیدی من تماس بگیرن.مهم نیست که حتما شعر بنویسن..
بگرزیم.......
شب که جوی نقره ی مهتاب
بیکران دشت را دریاچه می سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد.
شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نیزارهای آبگیر ژرف
من امید روشن ام را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد.
شب که می خواند کسی نومید
من ز راه دور دارم چشم
با لب سوزان خورشیدی که بام خانه ی همسایه ام را گرم می بوسد.
شب که می ماسد غمی در باغ
من ز راه گوش می پایم
سرفه های مرگ را در ناله ی زنجیر دستان ام که می پوسد.
زندان موقت شهربانی ۱۳۳۳
رازقی پر پر شد.
باغ در چله نشست.
تو به خاک افتادی.
کمر عشق شکست.
ما نشستیم و تماشا کردیم...
دلم میخواد گریه کنم برای قتل عامه گل
برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم.
برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی..
...
وقتی که قلبا و گل ها شکسته و پرپر شدن.
وقتی که باغچه های عشق
سوختن و خاکستر شدن
من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب.
با خشت های مقوایی خونه می ساختیم روی آب
وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون میشدیم.
وقتی که پشت سنگره سایه ها پنهون میشدیم.
از نوکه باله کفترا خونه پریدن میچکید..
صدای بیداری عشق
رو خواب شب
خط میکشید.
از پشت دیوارهای شهر
انگار
صدای پا میاد!!...
آواز خونه در به در
یه هم صدا می خواد..
ابر سیاه رفتنیه...
خورشید دوباره در می آد..
دو باره باغچه گل میده...
از
عاشقا....
خبر می آید..